مبادا که این شعله گردد خموش

 

مبادا تُهی گردی از جنب و جوش
مبادا که یک لحظه ات، بی خروش

تویی آتش افروزِ شبهای تار
مبادا که این شعله گردد خموش

رها شو چو توفان به ساحل بزن
به تن جامۀ رزمِ آخر بپوش

تو را دست و پا بسته، هرگز مباد
بیا جام دیگر، ز عصیان بنوش

اسیر دد و دیوِ دوران مشو
بشور و بشوران به قومِ وحوش

مبادت چو رستم به دامِ شغاد
ز نیرنگ مکّاره هر دَم، به هوش

رها کن وطن را ز چنگال دیو
بیاویز پندِ حکیمان به گوش

چهل ساله شد ظلم اهریمنان
به دفع ددان خیز و دائم بکوش

بده گوشِ جان بر پیامِ حکیم*
ندایی که هر دَم رسد از سروش:

«چو ایران نباشد تن من مباد
بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

همه سر به سر تن به کشتن دهیم
از آن به که میهن به دشمن دهیم....

اگر کُشت خواهد تو را روزگار
چه نیکوتر از مرگ در کار زار»


*حکیم ابوالقاسم فردوسی